post

 

طی چند روز گذشته، از زمانی که خبر قتل آتنا اصلانی دختر ۷ ساله پارس‌آبادی در شبکه‌های مجازی پخش شد، سخنان و تحلیل‌های مختلفی راجع به این موضوع گفته شده است و به مرزی رسیده است که دیگر موضوع اصلی را تحت پوشش خود به حاشیه برده است. اما فارغ از سخنان گفته شده، در این متن کوتاه سعی خواهم کرد با تأکید بر یک مقوله مهم، یعنی “آموزش”، تا حدودی به آستانه فهم این قسم از آسیب‌های اجتماعی که در جامعه ما به صورت دائم رو به افزایش و بازتولید هستند نزدیک شوم. در واقع این متن توضیح خواهد داد که هیچ فردی به صورت مادرزاد بزه‌کار، متجاوز و جانی نیست و عدم وجود آموزش مناسب و وجود آموزش‌های نامناسب در جامعه، مسئول اصلی شکل‌گیری بزهکاری‌ و آسیب‌هایِ اجتماعی از این دست هستند؛ در حقیقت قاتل خود قربانی است، قربانیِ آموزشی که دیده است.

در تمامی جوامع به صورت کم یا بیش مهمترین نهادهایآموزشی “خانواده” و “مدرسه” هستند وشخصیت افراد مختلف جامعه در این دو نهاد اساسی شکل گرفته و حاصل آن در جامعه در قالب نقش‌های مختلف اجتماعی نمود عینی پیدا می‌کند. در واقع هر فرد حاصل جمعی از آموزش‌های مستقیم و غیرمستقیمی است که در این دو نهاد بر شخصیت او حک می‌شود و تصویر ذهنی او را نسبت به جامعه و افراد آن شکل می‌دهد. اما چرا این دو نهاد نمی‌توانند نقش آموزشی خود را درست انجام داده تا افرادی (چه در نقش قاتل و چه در نقش مقتول) قربانی وضعیت نشوند؟ پاسخ را باید در عدم کارکرد یا کژکارکردی این دو نهاد جستجو کرد.

 متاسفانه خانواده ایرانی در دوره مدرن به دلایل مختلف نقش آموزشی خود را به صورت کامل به نهاد مدرسه و سایر نهادهای آموزشی محول کرده است و نقش خود را در حد یک ناظر آموزش تقلیل داده است. گویی که کودک بعد از مدرسه باید فقط تحت نظارت پدر و مادری که زیر بار فشارهای اقتصادی به شدت خشن و عصبی شده‌اند، انبوهی از تکالیف خود را انجام دهد و بعد به عنوان تشویق با بالا و پایین کردن تعدادی از کانال‌های تلویزیونی که تقریبا محتوای آموزشی آن‌ها برای زیست روزمره مناسب کودکان نزدیک به صفر هست، به سمت رختخواب برود تا فردا دوباره راهی مدرسه شود.

 

اما این عدم کارکرد آموزشی در خانواده‌ها، در مدارس به کژکاردی آموزش می‌رسد. کودکی که در بهترین سنین به جهت پذیرا شدن محتواهای آموزشی مناسب برای رسیدن به یک زندگی سالم به سر می‌برد، توسط سیستم آموزشی معیوب حاکم بر مدارس، تبدیل به ماشین‌های سیاه کردن کاغذ زیر دست معلمانی می‌شوند که به جای آموزشِ درس زندگی و فرهیختگی، فقط باید تکالیف مدرسه را بنویسند. تکالیفی که مانند همان شبکه‌های تلویزیونی هیچ دستاورد آموزشی‌ای به جهت زیست روزمره مناسب فرد با خود به همراه ندارند.

بنابراین آموزش شیوه زندگی در جامعه برای کودکان مختص به تکالیف مدرسه و تکالیف خانه می‌شود و بعد از چند سال فردی تحویل جامعه داده خواهد شد که به دوره نوجوانی رسیده است، اما نه تنها آموزش اجتماعی، آموزش فرهنگی، آموزش جنسی و سایر موارد آموزشی را یاد نگرفته و در او درونی نشده است، بلکه بنا به دلایل گفته شده، فرد را بدون هیچ پشتوانه‌ای با یک شخصیت تهی از آموزش آماده پذیرش هر نوع از آسیب‌های فردی و اجتماعی می‌کند، آسیب‌هایی که فقط قربانی دارد، چه قربانی کودکی (پسر یا دختر) معصوم باشد، چه قربانی قاتل آن کودک باشد و چه قربانی خدشه‌دار شدن روان و اذهان فردی و اجتماعی افراد نزدیک به این نوع از آسیب‌ها باشد. جامعه‌ای که ساختار آموزشی مناسب نداشته باشد، بازتولید‌کننده آسیب‌های فردی و اجتماعی مختلف خواهد بود و هر بار فاجعه را به نحوی تراژیک‌تر و دهشتناک‌تر تکرار خواهد کرد و قربانیان بیشتری خواهد گرفت.

نویسنده: وحید فروزنده، فعال داوطلب در انجمن پویش

https://t.me/pooyeshngo/1143