post

” خاطرات داوطلبی”

🦋 نمی‌توانست سر کلاس با بچه‌های دیگر بنشیند، علی. دچار یک بیماری بود که اجازه نمی‌داد الفبا یاد بگیرد یا حساب و کتاب. با مشاوره و نظر کارشناسهای انجمن قرار شده‌بود به صورت خصوصی یک سری تجربه‌های آزاد هنری را توی خانه کودک یاد بگیرد. کار با سفال را شروع کرده‌بود و بنا بود من هم برایش داستان بخوانم و از او هم بخواهم که برایم داستان بگوید.( عاشق این بود که داستان بگوید و من از او فیلم بگیرم یا صدایش را ضبط کنم.) اولین روز که دیدمش، یک جعبه بزرگ پر از کارهای سفالگریش دستش بود، یک سفره هفت سین که مدام با خودش از این ور به آن ور می‌برد و هی هم میگفت: “بهش دست نزنید. میشکنه.” یک دفتر هم پر از نقاشی داشت. می‌گفت می‌خواهد یک عالم نقاشی بکشد و ببرد توی محوطه متروی شهر ری نمایشگاه بگذارد از آنها.

🦋 یک روز برایش قصه فیل رنگی را می‌خواندم. قصه فیلی که مثل بقیه فیلها خاکستری نبود، بلکه مثل رنگین کمان پر از رنگ بود، یک فیل متفاوت. یک روز فیل قصه از این تفاوتش خسته شد و دلش خواست مثل بقیه فیلها خاکستری رنگ بشود. اما آن روز همه فیلها کلافه و سردرگم بودند، چون فیل رنگین کمانی بینشان نبود که با حرفها و کارهایش شادشان کند و با دیدن رنگهایش دلشان باز بشود. قصه را که برایش تعریف می‌کردم، یاد جشن سال نوی خانه کودک افتادم. وقتی که همه جدی نشسته بودند و بعد یک دفعه علی رفته‌بود جلوی جشن و شروع کرده بود به ورجه وورجه کردن و شادی کردن. این کار او باعث شده بود بقیه بچه‌ها هم شیطنتشان گل کند و رها شوند و دست بزنند و شادی کنند. کلی جشن را گرم کرده‌بود، علی.

🦋 وقتی موقع تعریف کردن این قصه، آن ماجرا را یادش انداختم، لبخند آمد روی لبش. گمانم این قصه را خوب فهمیده‌بود، خیلی خوب. قصه پسری که همیشه کودک می‌ماند…

«خاطره ای از سمیه موسوی، داوطلب فعال در انجمن پویش»