post

⏹نوجوانی به تعبیری سخت ترین دوره رشد روانی- جنسی یک فرد است. دراین دوران، هم خود فرد و هم افراد مهم زندگی او با چالش های پیچیده ای روبرو می شوند. نوجوانی مرحله ایست که در آن، هر آنچه در دوره مهم کودکی ساخته شده است، بناست در هویتی یکپارچه سامان پیدا کند.

⏹می توان به مساله نوجوانی اینگونه نگریست: بیگانه شدن با آنچه آشناست و آشنایی با آنچه بیگانه بوده است؛ گذر و حرکتی بین دو بیگانگی، گذر از کودکی به بزرگسالی. نوجوان به تقابل با پیوندهای عاطفی گذشته اش بر می خیزد و می کوشد از این طریق زندگی را در مرزهایی وسیع تری تجربه کند. او برای آماده شدن برای بزرگسالی به چنین تلاشی نیاز دارد. از سوی دیگر او ناگزیر است با تکانه های غریزی نیز دست وپنجه نرم کند؛ و قطعاً جدایی از روابط اولیه مهم زندگی، خطر این تکانه های غریزی را نیز کمتر می کند. شدت این تکانه ها آنقدر زیاد است که نزدیک ترین و در دسترس ترین امکان ها را برای پاسخ گرفتن به نیازش طلب می کنند. و این موضوع می تواند روابط عاطفی درون خانوادگی نوجوان را با تنش های تحمّل ناپذیری روبرو کند. پس نوجوان نه تنها برای دست یابی به بزرگسالی که برای امنیت پیدا کردن از تکانه های درونش هم چاره ای ندارد جز اینکه از نزدیکانش فاصله بگیرد.

⏹خیلی وقت ها نوجوان در مسیر این بیگانه شدن، هر چه را از دیگرانِ نزدیکش گرفته و درونی کرده است، به زیر سوال می برد تا از این طریق بتواند خودش را از این در هم آمیختگی پیشین با آنها رها کند. اما مساله اصلی در همین لحظه اتفاق می افتد: برای این دیگرانِ نزدیک، این همه بیگانگی سخت و دردناک است. نوجوان برای آنها همان بچه ایست که قرار بوده همیشه به آنها وابسته بماند و ادامه آنها در زندگی باشد؛ به این معنی که موفقیت هایشان را تکرار و شکست هایشان را جبران کند. خلاصه اینکه تکرار آنها باشد، در نسخه ای مطلوب تر و ایده ال تر. در این قرارداد نانوشته، هیچ وقت چنین بیگانه شدنی خواسته و مطلوب آن ها نبوده است. این شاید همان لحظه ایست که والدین علیرغم تمام خواسته ها و امیدهایشان برای بزرگ شدن او، به زبان بی زبانی و با صدها زبان دیگر، به بزرگ شدنِ نوجوان “نه” می گویند؛ اگر قرار است کسی جز من باشی یا کسی جز آنچه من می خواهم بشوی، حق نداری بزرگ بشوی.

کاری از: توماسا مارتین

⏹نوجوان، وحشت زده از تکانه های غریزیِ درون و ابهامات این دنیای جدید بیگانه، وحشت خشم و دلشکستگی والدین را نیز پیش روی خود می بیند. در این مواجهه افراد مختلف، مسیرهای مختلفی را می روند: یکی طغیان می کند، یکی تسلیم می شود و یکی هم نه انگار که اتفاقی افتاده است؛ همه چیز در سکوتی مرگبار در تعلیق باقی می ماند. شاید مسئلم مهم تر نه واکنش های این نوجوان، که وحشت والدین و نزدیکان او باشد؛ دیگرانی که از این بیگانه شدن به هراس افتاده اند.

⏹مسئله این والدین و نزدیکان را شاید بتوان اینگونه خلاصه کرد: کسی که خودش هیچوقت اجازه بیگانه شدن نداشته ، چگونه می تواند اجازه چنین تجربه ای را به دیگری بدهد؟ والدی که به یک معنا خودش هنوز نوجوانست و اجازه مستقل شدن و تفکر متفاوت از گذشتگانش را پیدا نکرده، چگونه می تواند اجازه تفکری متفاوت را به فرزندش بدهد. اجازه ای که هم تهدید به از هم پاشیدگی داشته های اوست و هم تهدیدی است به تنهایی و رها شدن.

⏹تنها امر پذیرفتنی تکرار است؛ من تکرار پدر و مادر و فرهنگ گذشته ام هستم و تو نیز باید تکرار من باشی. من بیگانه نشده ام پس تو هم بیگانه نشو. اما برای گذر از نوجوانی و رسیدن به بزرگسالی چاره ای جز این بیگانگی نیست. در بزرگسالیست که فرد واقعا می تواند رابطه با دیگری را تجربه کند. تا پیش از این، رابطه با دیگری یعنی یکی شدن با او. رابطه ای که در آن نمی فهمم از او عصبانی هستم یا از خودم، برای او زندگی می کنم یا خودم، عاشق او هستم یا خودم. برای اینکه فرد بتواند دیگری را واقعاً ببیند و بشناسد، و برای اینکه بتواند رابطه با او را آزادانه انتخاب کند، چاره ای نیست جز اینکه از حل شدن در او بیرون بیاید؛ از او بگذرد تا دوباره او را بیابد.

⏺ یادداشتی از « عقیله موسوی» دانشجوی دکتری روانشناسی