post

⏪دوران دانش آموزیش تازه تمام شده و حالا میخواهد، پا به دنیای معلمی بگذارد. حمیده از شاگردهای قدیمی خانه کودک است که چند سالی از تحصیلش را همراه بوده با خانه کودک محمود آباد. به مناسبت روز دانش آموز، با هم گفتگویی داشتیم درباره تصویرهای دوران دانش آموزی او، دردل ها ، خاطره‌ها و قصه‌هایش از این دوران زندگیش. می‌گوید:

🔴- من به عنوان یک دانش آموز شرایط تحصیل عادی را نداشتم. نه به خاطر اینکه خودم مشکلی داشتم. بلکه مشکلات من بر میگردد به مسائل قانونی که به خاطر مهاجر بودنمان برایمان ایجاد شده‌بود. من به همراه خانواده ام از افغانستان به ایران آمده ام و به دلیل اینکه نتوانستم مدارک اقامتی مناسب داشته باشم، روند درس خواندنمان، هم من و هم خواهر و برادرهایم، دچار مشکلات زیادی شد. به همین خاطر من دو سال از درس عقب افتادم. تا پنجم در مدرسه خودگردان مهاجران افغانستانی درس خواندم. بعد که مدارس خودگردان تعطیل شدند، من یک سال مدرسه نرفتم.

آن یک سال به من خیلی خیلی سخت گذشت. چون عاشق درس و مدرسه بودم. در همان زمانها با خانه کودک آشنا شدم. آن روزها خانه کودک، مثل الانش نبود. یک سری افراد داوطلب بودند که آخر هفته ها به صورت هفتگی بعضی درسها مثل زبان و … را با ما کار میکردند. سال بعدش من توانستم بروم مدرسه دولتی. در آن جا مجبور شدم دوباره کلاس پنجم را بخوانم. چون پنجم امتحان نهایی داشت. که این باعث شد دو سال عقب بیفتم. سال بعد در همان مدرسه دولتی اول راهنمایی را خواندم. اما برای دوم راهنمایی مدارک مهاجرتی مان را فاقد اعتبار اعلام کردند و من باز نتوانستم بروم مدرسه.

دوم و سوم راهنمایی را در خانه کودک به شکل رسمی سال تحصیلی خواندیم و از همین جا ارتباط اصلی من با خانه کودک شروع شد. من در آن دو سال با معلم ها رابطه خیلی خوبی برقرار کردم که تا الان هم ادامه دارد. این دو سال تحصیل در خانه کودک را خیلی دوست داشتم. این که می دیدم معلم ها از جای دیگر می‌آیند و فقط به خاطر اینکه ما مثل هر کودک دیگری بتوانیم درس بخوانیم، بسیار برایم ارزشمند بود. این باعث شد که امسال خودم هم که درسم تمام شد، بیایم این جا خانه کودک و بخواهم خودم معلم بشوم.

🔵پرسش- در طی این سالها نسبت به شرایط تحصیلت چه حسی داشتی و چه انگیزه ای باعث شد که با وجود این سختی ها باز هم به درست ادامه بدهی؟

🔴- فکر می کنم به خاطر این بود که من توی ذهن و قلبم همیشه عاشق درس بودم. من آنقدر کتاب را دوست داشتم که هر کتابی می‌دیدم انگار برایم مقدس بود. حتما بر می داشتم و مطالعه اش می‌کردم. فکر میکردم که با درس خواندن می‌توانم به فرد مهمی تبدیل بشوم. وقتی که کوچکتر بودم به این فکر می‌کردم بزرگ که شدم با درس خواندنم بتوانم کاری برای بچه های اطرافم که نمی‌توانند درس بخوانند و مدرسه بروند، بکنم. البته الان شرایط خیلی بهتر شده و این جای خوشحالی دارد.

🔵 پرسش- از نگاه یک دانش آموز جای چه چیزهایی را در مدارس کم می‌بینی یا چه چیزهایی در مدارس آزاردهنده است و باید تغییر کند؟

🔴- من به عنوان یک دانش آموز افغانستانی که در ایران تحصیل کردم باید بگویم که تبعیض در مدارس ما وجود دارد و میان ما و بچه های ایرانی فرق گذاشته میشود. من توی هر مقطعی که بودم این را حس کردم، وقتی کوچکتر بودم کمتر و هرچه بزرگتر شدم بیشتر حسش کردم. شاید این به خاطر این باشد که من در سن کم، کمتر اینها را درک میکردم و با بزرگ شدنم، درکم نسبت به موضوع بیشتر شد. ایراد دیگر هم در مورد مدارس این است که در زمینه درس هم به نظرم خیلی نباید تاکید مدارس فقط روی کتاب باشد. باید بیشتر به استعدادها و علایق بچه ها توجه کرد و آن را تشویق نمود.

🔵پرسش- این تبعیضی که گفتی، بیشتر از طرف بچه ها هست یا مسئولین مدرسه؟

🔴- از طرف بچه ها هم هست. ولی اگر یک همکلاسی به ملیت ما توهین می‌کرد، ما فردایش یادمان می‌رفت. اگر با دوستانمان دعوا می‌شد و وسط دعوا حرفی پیش می‌آمد، فراموش می‌کردیم. چون ارتباطمان خیلی خوب بود. ولی اگر معلم موقع درس دادن یا نمره دادن این را رعایت نمی کرد، توی دلمان می‌ماند و فراموش نمی‌شد. من همه اینها از دوره کودکی یادم هست و پاک نمی‌شود از ذهنم.

البته گاهی معلم ها بدون هیچ قصدی این کار را می‌کردند. اما بعضی از معلم‌ها مثلا وقتی می‌گفتیم که چرا به من کم نمره دادی، در حالیکه همکلاسی ایرانی من هم جوابش مثل من است، می گفتند: ناراضی هستی میتوانی بروی کشور خودت. این بسیار آزاردهنده بود برای ما. فکر می‌کنم اگر به معلمها آگاهی داده شود که دانش آموز برای شما دانش آموز باشد صرفا، نه اینکه اهل کجاست، اثر گذار باشد. یا حتی یک قانونی گذاشته شود که اگر توهینی این شکلی اتفاق بیفتد، فرد توهین کننده توبیخ بشود.

🔵پرسش- فکر میکنی، خودت به عنوان دانش آموز چه کاری می‌توانستی برای تغییر شرایط انجام دهی؟

🔴- من به عنوان یک دانش آموز چه از لحاظ اخلاقی چه درسی خودم را انقدر قوی می‌کردم که دیگر معلم دلیلی نداشته باشد که به من ایراد بگیرد.. به دوستانم هم می گفتم که شما به عنوان یک کودک مهاجر باید این کار را بکنید تا بهانه ای دست معلم ها نباشد. در حال حاضر اما فکر می‌کنم خیلی کمتر شده این وضعیت و شرایط بهتر است.

🔵پرسش- الان که تو خودت معلم شده ای به عنوان یک معلم با دانش آموزانت چگونه برخورد کنی؟

🔴- من خیلی تاکیدم را روی درس نمیگذارم. اگر ببینم بچه‌ای درس نخوانده ولی کنار درس چیز دیگری یاد گرفته که مفید بوده، از آن استقبال می کنم . بچه در هر حال درسش را خواهد آموخت. اما چیزی که در ذهن کودک می‌ماند اخلاق و رفتار معلم است. و این اخلاق را امروز باید یاد بگیرد نه بعدتر که بزرگ شد و شخصیتش شکل گرفت. فکر می کنم معلم باید بیشتر از درس تمرکزش روی اخلاق و شخصیت دانش آموز باشد. من درباره نحوه اداره کلاس و کارهایی که باید در سر کلاس انجام دهیم، فقط خودم تصمیم گیرنده نیستم. بچه ها را هم در مدیریت کلاس شریک می کنم. به علایق آنها هم توجه می‌کنم و اگر پیشنهاد اشتباهی دادند با دلیل و صحبت، قانعشان می‌کنم. شاید اجرای این روش از اول خیلی آسان نباشد، ولی بعدها بچه‌ها خودشان یاد می‌گیرند که فلان چیز برای ما خوب است یا نه. این باعث رشدشان می‌شود.

🔵پرسش- یک خاطره خوب از دوران دانش آموزیت برایمان تعریف کن:

🔴- خاطره خوب و بد در دروران تحصیلم زیاد دارم. اما خاطره ای که از خانه کودک توی ذهنم مانده جشنی بود که برای روز معلم داشتیم. دو هفته قبل از روز معلم بدون اینکه کسی از معلم ها خبردار شود، با بچه ها تصمیم گرفتیم جشنی برپا کنیم. ما مدیریت را از معلم هایمان یاد گرفته بودیم. برای همین بچه ها خیلی خوب با هم هماهنگ شده بودند . یک برنامه ای که در حد خودمان کار خیلی بزرگی بود، جشنی برای روز معلم با اجرای نمایش و سرود و پذیرایی . بدون اینکه حتی یک معلم از کار ما خبردار بشود و یا به ما بگوید چه کار کنیم. ما زنگهای تفریح توی محوطه ای پشت خانه کودک جمع می شدیم و برنامه ریزی جشن را می کردیم. جشن خیلی خوبی از آب در آمد و معلم ها هم خیلی تعریف کردند. من هر وقت به یاد آن خاطره می افتم، احساس غرور و افتخار می‌کنم.

ما یک گروه اولیه چهار پنج نفری از بچه هایی بودیم که بچه های دیگر ما را بیشتر قبول داشتند و رهبری جمع را داشتیم و بقیه هم نظراتشان را می‌گفتند و مورد توجه قرار می‌گرفت. ما هم می‌خواستیم معلمهایمان را خوشحال بکنیم هم از این طریق بگوییم توانمند هستیم. البته این کار آسانی هم در آن موقع برای ما نبود. ولی یک تجربه عالی از آب در آمد. از میکروفون و بلندگو و گل و شیرینی را همه خودمان تهیه کردیم. من هم در مدیریت جشن و مجری گری نقش داشتم.

🔵پرسش-اگر وزیر آموزش و پرورش بودی، چه تعییراتی در ساختار مدارس ایجاد میکردی؟

🔴-من اول در همه مدارس نظر سنجی می کردم تا خودشان مدل مناسب مدرسه شان را انتخاب کنند. قانونی که در تهران اجرا میشود، الزاما نباید در روستایی در جنوب پیاده شود. یعنی هر شهر و هر مدرسه ای باید قانون خودش را با توجه به توانایی‌ها و شخصیتهای بچه هایشان داشته باشند. در حال حاضر مثلا دانش آموزان تهران و آذربایجان شرقی که زبانشان ترکی است، تعداد ساعتهای ادبیات فارسی شان یکیست و این درست نیست. هر کس را با توجه به محیط و شخصیتش نگاه کرد. یعنی آموزش و پرورش هر منطقه باید به اولویت ها و قومیت های آن منطقه توجه کند.

🔵پرسش- و به عنوان سوال آخر، دانش آموز یعنی چه؟

🔴- دانش آموز از اسمش این طور بر می آید که فقط دانش را یاد می‌گیرد. در حالیکه این طور نیست. میشود آن را این طور تعریف کر که همه چیزهایی که در اطراف دانش آموز اتفاق می‌افتد، همه اش دانش است. دانش آموز کسی است که همه خوبیها را بیاموزد.