post

: یک خاطره شیرین: پیدا شدن بعد از سه سال

🌻پسربچه ای با چشمان درشت و موهای کوتاه بور مرا از دور نگاه میکرد و لبخند میزد. انگار پی چیزی می گشت. به سمتش رفتم و سلام کردم. او را شناختم. او همان پسرکی بود که سه سال پیش، از خانه کودک محمود آباد، به مدرسه دیگری رفته بود… بعد از سه سال پیدا شدم.

🌈پسرک برایم با زبان کودکانه اش نوشت: «یک روز من داشتم از مدرسه می آمدم که یهویی آن را که‌دیدم، آن خانوم فقیری را دیدم. نزدیک آن رفتم و سلام کردم و گفتم من شما را در مدرسه محمود آباد گم کردم. بعد ۶سالگی تو را گم کردم و حالا تو را در کتابخانه پیدا کردم.»

🌟« آمنه فقیری، مسئول کتابخانه انجمن پویش»

post

پوستری از برگهای پاییزی

🍁« یک فعالیت کتابخانه ای پاییزی»

🍃بچه هایی که به کتابخانه میآیند، گاه باهم دعوایشان میشود. به این فکر کردم که چطور میتوانم کاری کنم که بچه ها باهم همکاری داشته باشند و دعوا نکنند. تصمیم گرفتم برای هر فصل یک پوستر گروهی با بچه هابسازیم. قبل از ساختن پوستر از بچه ها خواستم برگ های پاییزی که روی زمین افتاده را جمع کنند وبه کتابخانه بیاورند‌. بیشتر

post

خاطرات محمود آباد

📜 به مناسبت بازگشایی مدارس، یادی کنیم از اولین روزهای تاسیس خانه کودک محمود آباد، مدرسه ای برای کودکان بازمانده از تحصیل منطقه:

🍁محمود آباد آنچنان روستای گم‌نامی نبود، کوره‌ها و آجرهایش را هر کس که دستی در بنایی و عمران داشت می‌شناخت، آجر ارزانی بود و بهره‌کشی بی محابا از کارگر در قیمتش متبلور.
پای اعضای قدیمی انجمن که به این روستا باز شد هنوز چند وقتی از تعطیلی و پلمپ مدارس خودگردان که توسط همیاری اهالی اهل افغانستان منطقه و با دریافت شهریه اداره می‌شد نگذشته بود. بیشتر

post

پسری که کودک میماند

” خاطرات داوطلبی”

🦋 نمی‌توانست سر کلاس با بچه‌های دیگر بنشیند، علی. دچار یک بیماری بود که اجازه نمی‌داد الفبا یاد بگیرد یا حساب و کتاب. با مشاوره و نظر کارشناسهای انجمن قرار شده‌بود به صورت خصوصی یک سری تجربه‌های آزاد هنری را توی خانه کودک یاد بگیرد. کار با سفال را شروع کرده‌بود و بنا بود من هم برایش داستان بخوانم و از او هم بخواهم که برایم داستان بگوید.( عاشق این بود که داستان بگوید و من از او فیلم بگیرم یا صدایش را ضبط کنم.) اولین روز که دیدمش، یک جعبه بزرگ پر از کارهای سفالگریش دستش بود، یک سفره هفت سین که مدام با خودش از این ور به آن ور می‌برد و هی هم میگفت: “بهش دست نزنید. میشکنه.” یک دفتر هم پر از نقاشی داشت. می‌گفت می‌خواهد یک عالم نقاشی بکشد و ببرد توی محوطه متروی شهر ری نمایشگاه بگذارد از آنها.

🦋 یک روز برایش قصه فیل رنگی را می‌خواندم. قصه فیلی که مثل بقیه فیلها خاکستری نبود، بلکه مثل رنگین کمان پر از رنگ بود، یک فیل متفاوت. یک روز فیل قصه از این تفاوتش خسته شد و دلش خواست مثل بقیه فیلها خاکستری رنگ بشود. اما آن روز همه فیلها کلافه و سردرگم بودند، چون فیل رنگین کمانی بینشان نبود که با حرفها و کارهایش شادشان کند و با دیدن رنگهایش دلشان باز بشود. قصه را که برایش تعریف می‌کردم، یاد جشن سال نوی خانه کودک افتادم. وقتی که همه جدی نشسته بودند و بعد یک دفعه علی رفته‌بود جلوی جشن و شروع کرده بود به ورجه وورجه کردن و شادی کردن. این کار او باعث شده بود بقیه بچه‌ها هم شیطنتشان گل کند و رها شوند و دست بزنند و شادی کنند. کلی جشن را گرم کرده‌بود، علی.

🦋 وقتی موقع تعریف کردن این قصه، آن ماجرا را یادش انداختم، لبخند آمد روی لبش. گمانم این قصه را خوب فهمیده‌بود، خیلی خوب. قصه پسری که همیشه کودک می‌ماند…

«خاطره ای از سمیه موسوی، داوطلب فعال در انجمن پویش»

 

post

خاطره ای از یک کتابخوانی

🌻قرار بود با همکارم که دوست عزیزم هم بود، در کلاس با من بخوان، داستانی درباره دعوا کردن برای بچه ها اجرا کنیم. من و دوستم تصمیم گرفته بودیم قبل از داستانخوانی، یک دعوای نمایشی داشته باشیم. وقتی وارد کلاس شدیم، کتاب داستان را دستم گرفتم. همکارم گفت امروز نوبت من است که داستان را بخوانم. اما من کتاب را به او ندادم. بعد او را هل دادم به عقب. و با هم به شکل نمایشی شروع به مشاجره کردیم.

🌻یکی از مربیان ورزش که بیرون کلاس بود، هم به خیال اینکه ما داریم با هم دعوا میکنیم، آمد جلو و سعی داشت ما را آشتی بدهند. بچه ها هم وارد معرکه شده بودند و وسط دعوای ما برای اول قصه خواندن پادرمیانی می‌کردند . بعد که حسابی دعوا راه انداختیم، به بچه ها ماجرا را گفتیم. اینکه همه چیز فقط برای این بود که بچه ها ببینند با هم دعوا کردن و خودخواهی چقدر می‌تواند آزار دهنده باشد.

🌻 آن روز بچه ها خیلی بیشتر به داستان ما توجه نشان دادند و حتی آقای مربی ورزش هم میانشان نشست و به قصه گوش داد.

☘️خاطره‌ای از «نرگس تاجیک» از آموزگاران انجمن پویش

 

post

خاطره ای از روز معلم

📜 «خاطرات داوطلبی»

خاطره اي كه ميخواهم بگويم براي روز معلم مصادف با ١٢ ارديبهشت سال ٩١ هست.
يادم مياید تقريبا دو روز قبل از روز معلم توسط دانش آموزان به مراسمي دعوت شديم در خانه كودك. بیشتر